پنج شنبه ۲۹ دی ۹۰ امیرحسین رفته بود قم برای آخرین امتحان دوران لیسانسش مامان فرزانه هم قشم بود عزیزدلم هم توی دلم بود و نمی توانستم باهاش بازی کنم حوصله ام سر رفته بود شروع کردم به زیر و رو کردن ورق های قدیمی فاکتور خرید طلاهای قدیمی اعم از خرید حلقه ازدواج تا . . .
لابه لای برگه های زرد شده و فرسوده زمان های دور رسیدم به یه نامه قدیمی که دوازده سال پیش توی یکی از شب های دلتنگی نوشته بودم برای همه آرزوی دوران جوانیم . . . همان شب با تمام دقیقه ها و ثانیه هایش برایم تداعی شد و با تمام حسش . . . اشک تمام صورتم را خیس کرد و درست به اندازه همان روزهای عاشقی گریستم
هنوزم که هنوزه خاطراتت مرا به ویرانی آن روزها می برد
لا به لای اشک هایم با تمام وجود خدا را شکر کردم برای داشتنت . . . و برای داشتن فرزندت درون وجودم امیرحسین جان


